تبليغاتX
benghar

benghar

اطلاعاتی مربوط به شیعه، حکایت و ...

اگر بار گران بودیم، رفتیم                   اگر نا مهربان بودیم رفتیم

من که رفتم تو وبلاگ http://page.blogfa.com شايد بهتر باشه، منتظر شما توی وبلاگ جدید هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 9:20  توسط سید مهدی نریمانی  | 

در جهان شیوه های مختلفی برای مدیریت تعریف شده است، لیکن ما ایرانیها که همیشه در نوآوری از دیگران گوی سبقت را ربوده ایم، در سیاست و مدیریت عملی نیز چنین کرده ایم.

آری برای اداره کردن ابتدا تو دل مردم بیچاره را خالی می کنیم، بعد دستمان را رو می کنیم، تا مردم از مرگ به تب، راضی و خرسند گردند؛ چند نمونه از این شگرد:

فوتبال: (مرگ) 40 روز لیگ فوتبال تعطیل می شود. (تب) هفته ای چند بازی برگزار شود.

دانشگاه: (مرگ) سرسام آور شدن شهریه های دانشگاه آزاد اسلامی. (تب) ارائۀ وام دانشجویی.

بنزین: (مرگ) سهمیه بندی بنزین 800 ریالی، با کارت سوخت به قیمت 1000 ریال. (تب) بنزین آزاد برای تمام فصول به قیمت 4000 ریال.

دانشگاه: (مرگ) حذف شما از دانشگاه، اگرچه در کنکور حائز رتبۀ نخست شده باشید، (تب) بسندگی به درج نام شما در روزنامه و کارنامۀ گواهی رتبة اول، بدون هیچ مهر و امضائی.

گاز: (مرگ) قطع شدن کامل گاز در زمستان سرد. (تب) افت فشار گاز در زمستان.

مسکن: (مرگ) بی خانمانی 95% جوانان تازه ازدواج کرده. (تب) خانه دار شدن برخی با زمینهای 99 ساله.

اقتصاد: (مرگ) افزایش قیمت مرغ به 30000 ریال. (تب) عرضۀ مرغ با صف طولانی به قیمت 16500ریال.

اقتصاد: (مرگ) ترقی قیمت روغن 5 کیلویی به 100000 ریال، (تب) عرضۀ روغن نباتی 5 کیلویی به قیمت 50000 ریال آن هم برای نخستین بار در اراک همزمان با سفر ریاست محترم جمهوری.

انتخابات: (مرگ) عدم تأیید بسیاری از کاندیداهای دگر اندیش. (تب) تأیید تعداد اندکی از رد شدگان.

خبر: (مرگ) سانسور کامل خبرهایی که احتمال خطر دارد. (تب) عرضۀ چند خبر پیش پا افتاده در بخش خبری ساعت 20 و 20:30.

اینها نمونه ای بود از خروار اجرای این سیاست در ادارۀ کشور، اگر کمی به اطراف خودت نگاه کنی، بی گمان لیست بلند بالایی از این مسائل می یابی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 12:14  توسط سید مهدی نریمانی  | 

با تبريك سال نو؛ سال نوآوري و شكوفايي به همه ي وبلاگ خونهاي عزيز.

با تشكر از صدا وسيما كه كاري كرده تا به مشكلهاي اقتصادي و دردها و بحرانهاي روزمره اي كه گاه جانمان را به لب مي رساند‌. بخنديم و در واقع با لوث شدن مشكلات و بحرانها كمي قابل تحمل تر باشد.

به اميد روزي كه دولت مهرورز عدالت محور به چند قولش عمل كند تا بار سنگيني از دوش صدا وسيما و كارگردان طنز ساز كشور بردارد:

۱- جناب آقاي دكتر محمود احمدي نژاد نام متخلفان اقتصادي را - كه از نخستين گامهاي تبليغاتي وعده داده اند- بيان كنند.

۲- اين طرح اقتصادي هيئت دولت - كه هر از چند گاه وعده ي نيش غولي هم نسبت به آن داده مي شود- اجرايي شود تا شاهد نو آوري و شكوفايي در اقتصاد كشورمان باشيم.

اي كاش ما در همه ي كارهايمان به دنبال پيشگيري باشيم نه به دنبال ماست مالي كردن و تسكين درد بحران.

گاه با خودم فكر مي كنم. ما چقدر ....... يم كه بايد به مشكلات خودمان بخنديم و پس از آن خبرنگاران صدا و سيما براي نشان دادن رضايتمندي مردم از چند نفر مصاحبه كند كه همه بگويند برنامه هاي صدا و سيما در سال 87 خيلي پيشرفت داشته است.

البته اين حرفها به معناي نا ديده گرفتن تلاش زحمت كشان در صدا و سيما و سيستم اجرايي كشور نبايد تلقي شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 19:22  توسط سید مهدی نریمانی  | 

                        حضرت علی علیه السلام: <<اگر می توانید؛ هر روز را نوروز کنید>>

معلی بن خنیس: خدمت امام صادق (ع) رسیدم؛ ایشان پرسید: می دانی امروز چه روزی است؟ گفتم: این روز را عجم بزرگ می داند.

ایشان گفت: این عید دلیل مهم قدیمی دارد؛ گفتم: بسیار دوست دارم بدانم؛ حتی بیشتر از این که دوست دارم مردگان از اقوامم زنده شوند و دشمننانم بمیرند.

حضرت فرمود: در این روز این اتفاقها رخ داده است:

پیمان گرفتن خداوند از بنی آدم برای ایمان به خدا و رسولان و امامان.

نخستین روزی که خورشید بر زمین تابید.

برای نخستین بار، باد وزید.

سیاره زهره آفریده شد.

کشتی نوح بر کوه جوی آرام گرفت

روزی که ابراهیم بتها را شکست.

پیامبر (ص) علی (ع) را بر دوش گرفت تا بتهای قریش را از روی کعبه بیندازد.

روزی است که پیامبر دستور داد؛ یاران با علی به عنوان امیر المؤمنین بیعت کنند.

در این روز پیامبر، علی را به سوی جنیان فرستاد تا با او بیعت کنند.

شکست نهروانیان در این روز رود

ظهور قائم آل محمد (عجل الله تعالی فرجه) در این روز است.

پیروزی مهدی آل محمد (عجل الله تعالی فرجه) بر دجال در این روز رخ می دهد.

هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما منتظر فرج هستیم چون این روز از ما و شیعیان ماست که دیگران آن را حفظ کردن و عربها آن را ضایع کردند.

روزی است که 30 هزار نفر از فارسها که مرده بودند با پاشیده شدن آب بر روی آنها توسط پیامبری از سوی خدا، همگی زنده شدند. (مستدرك الوسائل، 6 : 352)

با آرزوی نوروزی نیک برای همه ی ایرانیان، و با تسلیت به خانواده های داغدار دانشجویان کشته شده در سانحة تصادف رانندگی اندیمشک – مشهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 10:54  توسط سید مهدی نریمانی  | 

با توجه به نزديك شدن ايام عيد الزهرا (عليها السلام)؛ در مورد حديث مشهور «رفع القلم ثلاثة أيام» مطلبي مي نويسم؛ دوست دارم نقدش كنيد؛

اين حديث اگر چه به طور مطلق بيان شده است؛ ليكن با توجه به مسائلي ضروري و لازم است آن را مقيد دانست؛ برخي با توجه به اطلاق ظاهري اين حديث اينگونه برداشت كرده اند كه در اين سه روز هر گناهي از ايشان سر بزند؛ معذور هستند و هيچ عقابي متوجه ايشان نخواهد بود.

اين ديدگاه با توجه به مسائلي خلاف شرع به نظر مي رسد:

1-      اين ديدگاه با روحيه ي شارع – حفظ و پاسداشت از احكام- در تضاد است.

2-   اين حكم نقض غرض شارع در تشريع احكام است؛ يعني از يك طرف كاري را ممنوع كرده و از ديگر سوي همانها را مجاز شمرده است.

3-   اين حكم با غرض تشريع وجوب دوري جستن از دشمنان نيز در تضاد است؛ چون دشمنان دين به دنبال اباحه گري و لاابالي گري هستند؛ و شارع به همين خاطر با ايشان مخالفت مي كند؛ اگر شارع خود به لاابالي گري دست بزند مصداق «هر چه بگندد نمكش مي زنند واي به روزي كه بگندد نمك» مي شود.

4-      اين روايت و مفاد آن توان معارضه با احكام اوليه ي ندارد؛ پس نمي تواند حاكم يا مخصص آن احكام باشد.

اگر چه دلايل ديگري نيز مي توان براي اين اثبات اين ادعا ارائه كرد؛ كه ديگر از حوصله ي نوشتار وبگونه خارج است.

لازم به ياد آوري است؛ تن دادن به مفاد اين حديث به طور مطلق؛ داراي مفسده هايي است كه عبارت است از:

1-      تقويت و اشاعه ي اباحه گري در ميان مردم.

2-      اهانت به مكلفين؛ به واسطه ي اينكه ايشان هم رديف مجانين معرفي شده اند.

3-      نقض غرض شارع از تشريع احكام.

4-      ريخته شدن قبح و نا پسندي گناه در ميان مردم.

در پايان از حوصله ي شما متشكرم و فرار رسيدن اين ايام را به شما محبان اهل بيت عليهم السلام تبريك مي گويم.

در ضمن بنده عازم مسافرت هستم؛ با آرزوي سالي خوش براي همه انسانها.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 18:45  توسط سید مهدی نریمانی  | 

اين يكي دو هفته؛ چند تا سفر براي برتر شدن مقاله در همايشهايي در زمينه ي اتحاد اسلامي؛ برايم پيش اومده كه تفاوت دو تاي مهم را مي نويسم:

تربت جام: خودشان بردند. سبزوار: خودمان رفتيم.

تربت جام: دو رفيق بوديم. سبزوار: چهار رفيق بوديم.

تربت جام: نيم روز مانديم. سبزوار: يك روز ونيم مانديم.

تربت جام: علماي اهل سنت هم بودند. سبزوار: بچه شيعه ها هم نبودند چه برسد به سني ها.

تربت جام: نشست با تأخير زياد شروع شد. سبزوار: با تأخير كم شروع شد.

تربت جام: استاندار آنقدر صحبت كرد كه وقت ارائه مقاله ها را هم گرفت. سبزوار: اونقدر وقت اضافه اومد كه دو نفر از ذخيره ها هم نبودند، مجبور شدند يكي ديگر رو اضافه بياورند تا بخواند.

تربت جام: جايزه را در پاركينگ دانشگاه؛ دادند. سبزوار: در سالن همايشها جايزه دادند.

تربت جام: يك پارچه چادري از وسط نصف شده؛ همراه با كاغذ تقدير دادند. سبزوار: ربع سكه و تنديس مدينه و كاغذ تقدير دادند.

تربت جام: نماز جماعت را جداي از اهل سنت خوانديم. سبزوار: نماز جماعت را با دانشجوها خوانديم.

تربت جام: كليپ مليپ تو كار نبود. سبزوار: پر بود از كليپ دانشگاه و ... كه حضور چشم گير دبير همايش چشم نواز بود. -عنوان يكي از كليپها ۲۵ سال بالندگي و تلاش بود؛ كه جالب اين است بدانيم عكسهايي كه از سالهاي نخستين ارائه شده بود؛ مردها با ريش و زنها با چادر بودند؛ ليكن تصاوير امروز نشانگر بالندگي شديد و سه تيغه شدن مردها و مانتوهاي تنگ و كوتاه دختران بود.-

تربت جام: در مجموع خوش گذشت. سبزوار: در مجموع با حال بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 18:4  توسط سید مهدی نریمانی  | 

اين پست را از شهرستان سبزوار نوشته ام؛ فعلا كه داره خوش مي گذره. ملالي نيست جز دوري دوستان.

به مناسبت برتر شدن مقاله ي ‹خاستگاه گسست از نگاه وحي› فعلا رو در سبزوار با تني چند از دوستان دفتر تبليغات مشهد؛ به خوش گذراني مشغوليم.

جاي همگي شما خالي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 19:46  توسط سید مهدی نریمانی  | 

سی و چند سال پیش جوانان برومند کشور در درگیری با نیروهای سلطنتی و نیز در درگیری با بعثیان؛ به فرمان مراجع تقلیدشان، و همانند ایشان برای انجام تکلیف رفتند. لیکن امروز هر کسی مدعی است؛ شهدا برای فلان کار رفته اند.

چرا باید هر کس برای دست یازی به هدفش؛ از خون شهیدان مایه می گذارد؛ الأن که دم انتخابات است؛ هر نماینده ای که می بینی؛ از خون شهیدان و حفظ آن سخن می گوید.

بابا به ... سوگند بیشتر شهیدان تنها برای رضای خدا و انجام وظیفـۀ شرعیشان به جبهه ها رفتند لیکن امروز هر شخصی در هر مقامی و هر قضیه ای خون شهدا را به سمت و سوی خودش متمایل می کند و می گوید: شهدا رفتند تا ما این کار را بکنیم، یا ما به فلان جا برسیم. بیاییم از خون جوانان پاک - برای هدفهای هر چند مقدس- استفاده نکنیم. بیاییم خون شهیدان را بازیچۀ هدفهای خودمان نکنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 17:41  توسط سید مهدی نریمانی  | 

شخصي گفت: بطور اتفاقي، با چند نفر از دوستان به روستاي مزينان رفتم؛ از اتفاق با پيرمردي برخورد كرديم كه خود را پسر عموي دكتر شريعتي معرفي كرد.

به خانه ي آن مرد خوش سيما و خوش خو؛ رفتيم و از او خواستيم براي ما از دكتر خاطره اي تعريف كند.

در پاسخ به اصرار ما وي چند خاطره تعريف كرد از جمله؛

روزي به علي گفتم: بيا روستا روي زمين كشاورزي كار كنيم و پولش را با هم تقسيم كنيم، تا از اين تعقيب و گريزها هم در امان باشي.

دكتر همان طور كه به سيگارش پك مي زد، سه بار گفت: ‹اي كاش من هم مثل تو نمي فهميدم›.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 18:10  توسط سید مهدی نریمانی  | 

روباهي نهيف؛ با سگي قوي هيكل مواجه شد؛

روباه: خوشا بحال تو كه اين قدر قوي هستي.

سگ: من صاحبي دارم كه به من غذا مي دهد، مرا به حمام مي برد؛ محل خواب مناسب دارم، به همراه صاحبم به تفريح مي روم.

روباه: دوست دارم؛ من هم مثل تو باشم. راحت باشم. راستي! اين سياهي دور گردنت چيست؟

سگ: اين ردّ قلاده است؛ نترس بعد از چند وقت عادت مي كني.

روباه: من آزادي ام را به چند لقمه غذا نمي فروشم.

آري اين را نوشتم تا بگويم؛ برخي آقايان كه پشت چند تا تكه چوب مي نشينند؛ گمان مي كنند، مجازند با هر كس، هرگونه كه مي خواهند برخورد كنند. و تأسف آدم آن زمان بيشتر مي شود، كه اين دسته خود را به قشر مذهبي نيز منتسب مي دانند، دو - سه سال پيش در دانشگاهي به نام ... چندي پيش در مركزي به نام ... و امروز هم در دفتري به نام ... .

گاهي به ياد سخن استاد گراميم مي افتم كه مي گفت: خدا را شكر كنيد، رياست جايي را به ما نداده اند، چون ممكن است ما از صدام بدتر باشيم.

آري! براي اينكه آزادي ارزش دارد مي توان به همه ي بختهاي آينده لگد بزني و به سينه ي دوستان دست رد بزني و ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 16:57  توسط سید مهدی نریمانی  | 

پدرم در سال 1370 برای نگارش پایان نامۀ دورۀ اول کارشناسی ارشد مرکز تربیت مدرس دانشگاه قم؛ در زمینۀ زندگانی امام هادی علیه السلام با ایشان به عنوان «استاد راهنما» ارتباط داشته است.
چندی پیش در مورد ایشان بحث شد؛ پدرم ایشان را شخص محقق و مدققی معرفی کرد و نمونه ای از برخورد وی در مسائل علمی را برایمان گفت که خواندن آن خالی از لطف نیست.
روزی برای عرضۀ پایان نامه، به مرکز تدوین لغت نامۀ دهخدا رفتم، در مورد یکی از جنگهای صدر اسلام با ایشان وارد بحث شدم؛ در کتابهای تاریخی تعداد سربازان اسلام و مشرکان چندین هزار نفر بیان شده بود، لیکن ایشان می گفت: شرقیها در نقل و بیان عدد دقت ندارند، چون من محل جنگ را متر کرده ام، و متراژ موجود آن، گنجایش این تعداد سرباز را ندارد؛ و نقل این تعداد زیاد هیچ دلیلی بر صحت آن نیست.

«روحش شاد؛ ویادش گرامی باد»
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 9:56  توسط سید مهدی نریمانی  | 

یک لحظه به عقب برگشتم؛ آنجا که:

با برادرم قطره کوچولو آرام آرام به سوی کربلا می رفتیم؛ به نزدیکی شهر که رسیدیم؛ غضبناکی آب را حس کردیم و به پرس و جوی دلیل برخاستیم. قطرۀ مادر گفت: «حسین پسر فاطمه و علی، نوة پیامبر اسلام و برادر امام حسن علیهم السلام، به همراه خانواده اش در شهر نینوا آمده اند.»

گفتم: «این که ناراحتی ندارد، ما هم به سوی ایشان می رویم شاید ما را هم شایستگی همراهی ایشان فراهم آید.»

مادرم گفت: «همه به این خاطر ناراحتند که آب را بر روی حسین و فرزندان کوچک او و خانواده اش بسته اند.»

گفتم: «مگر نمی گفتی؛ علی بن أبی طالب علیه السلام، در جنگ صفین آب را از دشمنانش دریغ نداشت؟»

مادرم گفت: «آری! امیر المؤمنین با دشمنانش چنان کریمانه برخورد می کرد که گاهی نزدیکان مقتول از اینکه این شخص به دست علی کشته شده، خوشنود بودند، چنانکه خواهر عمرو بن عبدود در جنگ خندق چنین حالی داشت؛ …»

هنوز حرفهای ماردم قطع نشده بود که ناگهان حس شادمانی در آّبها فراگیر شد؛ از قطره های دیگر پرسیدم: «چه شده است؟»

گفتند: «خبر آمده که عباس بن علی بن أبی طالب؛ برای برداشتن آب به سوی نهر آمده است، و الآن مشغول درگیری با سربازان نگون بخت سپاه دشمن است.»

ناگاه اشک از چشمانم جاری شد؛ به مادرم گفتم: «ای کاش می شد؛ من هم به مشک عباس راه یابم؛ و به اندازۀ کوچکیم، عطش کودکان کوچک حسین را برطرف سازم.»

مادرم گفت: «فرزندم اگر پیش از این دوست دار این خاندان بوده ای، بدان که خدا تو را یاری می کند.»

گرم صحبت بودیم که ناگهان خبر آمد که عباس مشک را درون آب برده است؛ مادرم گفت: «اگر تلاش کنیم، می توانیم، داخل مشک برویم.»

ازدحام جمعیت بسیار زیاد بود، جمعیت فراوان و درب مشک کوچک، با خود گفتم: «ای کاش می توانستیم پرواز کنیم و تا خیمه گاه أبا عبد الله برویم.»

کم کم مشک پر شد؛ من و مادرم هم جزو آخرین قطره های آب بودیم که وارد مشک شدیم، لیکن دست برادرم از دستم جدا شد و او را گم کردیم؛ به درون مشک که رفتیم، هر قطره ای چیزی زمزمه می کرد، یکی خوشحال دیگری تسبیح کنان؛ برخی شکر گزار بودند که توفیق با ایشان یار شده است که در مشک خانوادة پیامبر خدا برای سیرابی کودکان ایشان، وارد شوند.

دل تو دلم نبود، خدا خدا می کردم، که به لب تشنة کودکان برسم، در همین گیر ودار صدایی آمد:

«والله إن قطعتموا یمینی       إنی أحامی آبدا عن دینی»

مشک آب به سختی تکان خورد و جا به جا شد.

به مادر گفتم: «چه شده است؟»

او گفت: «شاید سربازان دشمن، به عباس هجوم آورده اند و دست راست او را قطع کرده باشند، برای همین؛ عباس مشک را بر شانة چپش انداخته است».

گفتم: «مگر عباس قوی نیست؟ مگر او مرد نبرد نیست؟»

مادر گفت: «آری! لیکن دشمن ناجوانمرد است، شاید از پشت نخلها، به سوی او تیراندازی کرده اند؛ و یا حیله ای دیگر به کار برده اند.»

پس از مدتی دیدم اشک در چشمان مادرم حلقه زد؛ از او پرسیدم: «اشک شادی است یا نه؟»

گفت: «کودکم، در آن اندیشه ام که نتوانیم به لب تشنگان خیمة حسینی برسیم، و تشنة لب تشنگان بمانیم».

دلیل را پرسیدم او پاسخ داد: «دست چپ عباس علمدار هم قطع شده است.»

نا گهان پایین مشک باز شد، و سر و صدای عجیبی بر پا شد؛ گفتم: «مادرم به لب تشنگان رسیدیم؛ بیا سریع برویم.»

مادر با صدای بلند گفت: «نه! اگر تشنگان مشک را باز کنند، از سر آن باز می کنند، شاید مشک سوراخ شده است؛ دستهایت را محکم به دیوارة مشک بگیر تا بر روی زمین نیفتی.»

آن قدر تکان خوردیم که دست از دیوارة مشک رها شد و به بیرون افتادم، با شدت بر روی زمین گرم افتادم سرم درد گرفت؛ چشمهایم سیاهی می رفت، اما عباس را از نزدیک دیدم، و ای کاش نمی دیدم.

دیدم دست در بدن ندارد، صورتش از خون پر شده بود، چشمهایش تیر خورده است، دو پای خود را بالا آورد تا تیر را از چشمانش درآورد، ناگهان نامردی عمودی آهنین بر فرق سر او فرود آورد، من خودم هم از گرما عرق کرده بودم؛ خسته بودم و دیگر تاب و توان دیدن این صحنه ها را نداشتم، غش کردم وقتی به هوش آمدم دیدم سر عباس علمدار بر دامان برادرش حسین بن علی است.

همینجا بود که یک لحظه به عقب برگشتم؛ و همة خاطراتم را دوره کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 8:47  توسط سید مهدی نریمانی  | 

این شعر را حمید علیمی خوانده که جالب است؛

سلام من به محرم       به ماه دلبر زینب

 

به اشک سینه زنانش      کنار مادر زینب

 

سلام من به محرم     به آن که صاحب آن است

 

به کاروان بهاری      که در مسیر خزان است

 

سلام من به محرم     به پرچم غم زهرا

 

به قامت خم زهرا

 

سلام من به محرم به ناز اشک اباالفضل

 

به آن دو دست قشنگ      و به زخم مشک اباالفضل

 

سلام من به محرم     که برتر از رمضان است

 

همه شبش شب قدر     و فضیلتش بِه از آن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 9:49  توسط سید مهدی نریمانی  | 

به مناسبت چهلم پدر بزرگم، برخی خرافات در مورد مرگ و مرده شنیدم که نوشتنش جالب و خواندنی است:
1- هر کس کفنش را بر میخی آویزان کند، زودتر می میرد.
2- از فوت مرده تا شب چهلم؛ هر شب باید حلوا درست کنند و بخشی از آن را بر بام بیندازند تا مرده برای میهمانانش ببرد.
3- مرده به خواب هر کس برود، معلوم است که خیلی دوستش دارد.
متأسفانه بسیاری از خرافه ها را از یاد برده ام، که امید وارم اگر یادم آمد، بنویسم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 8:35  توسط سید مهدی نریمانی  | 

مثل اینکه امسال خیلی محرم به همراهش ((محرومیت)) آورده است؛ شنیدم دکتر شهیدی هم دار فانی را وداع گفته است.

فکر کنم امسال ماه محرم می خواهد، رکورد شکنی کند و تعداد بیشتری از اندیشمندان و فرزانگان را در چنگال مرگ گرفتار سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 7:55  توسط سید مهدی نریمانی  | 

چند سالی است ماههای محرم؛ دانشمندان دینی بسیاری را از دست می دهیم.

باید گفت؛ واژۀ ((حرام)) در ((محرم الحرام)) به معنای ((محروم شدن از خیر)) است؛ چونکه بنابر نقل تاریخ، بسیاری از انبیاي الهی در این ماه به قتل رسیده اند، سرور و سالار شهیدان نیز در این ماه جام شهادت را به همراه یاران باوفایش نوشیده است.

محرم ماه غم و اندوه و حزن است؛ چندی پیش آیت الله سید جلال الدین فقیه ایمانی و پس از ایشان آیت الله مجتهدی دارفانی را ترک کردند و تشنگان معرفت اهل بیت (علیهم السلام) را در عطش خود رها ساختند.

آیت الله مجتهدی؛ برای پذیرش طلبه در نخستین گام با شخص متقاضی دیدار می کرد و پس از چند دقیقه، می گفت: این به درد طلبگی می خورد یا نمی خورد. سخنرانی های زیبایی هم در مباحث اخلاق داشت، که برخی از آنها از صدا وسیما هم پخش شده است و پس از این بیشتر پخش خواهد شد.

چهرۀ معصومانۀ ایشان دل را از جای بر می کند، چند ماه پیش که بیمار شده بود و در بیمارستان به سر می برد، خبرنگار ۲۰:۳۰ به سراغ ایشان رفت و با ایشان مصاحبه کرد، وقتی مصاحبه پخش می شد، به خود لرزیدم و گفتم: امروز و فردا رفتنی است؛ چون بسیاری از کسانی که تلویزیون در بیماریشان بدیشان ارزش می نهد، پس از یکی دو روز آن طرفی می شوند؛ لیکن آِیت الله مجتهدی چنین نشد و چند صباح دیگر به زندگی ادامه داد، تا اینکه دیروز خبر فوت این عالم جلیل القدر را شنیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 7:36  توسط سید مهدی نریمانی  | 

دیروز تو حال و هوای خودم داشتم قدم زنان می رفتم به دفتر تبلیغات که دیدم پارچۀ مشکی بزرگی بر سر درب مدرسه زده اند؛ خودناآگاه به یاد پارچۀ مشکی افتادم که چند سال پیش در چنین ایامی برای فوت آیت الله فلسفی زده بودند.

روی این پارچۀ تازه خبر فوت سید جلال الدین فقیه ایمانی داماد حضرت آیت الله خویی نوشته شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 9:51  توسط سید مهدی نریمانی  | 

سلام؛ یکی از این سربندها را بردار:



+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 8:0  توسط سید مهدی نریمانی  | 

اگر چه اهل شعر و شاعری نیستم و زیاد هم در این زمینه کار نکرده ام، لیکن شعر زیبایی را دیدم که حیفم آمد برای دوستان ننویسم:
دلم را قبله گه سوی حسین است       مرا حبل المتین موی حسین است
بهشت نقد حافظ هر چه باشد           بهشت نقد من روی حسین است
این شعر را فکر کنم؛ دکتر محمد ابراهیم مالمیر سروده باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 11:35  توسط سید مهدی نریمانی  | 

زنها و زن دوستها، همیشه مدعی اند: «اسلام احکامش را به نفع مردها صادر کرده است، و دچار مردسالاری است.» اما به نظر من چنین نیست.  برای اثبات ادعای خودم، به احکام زیر اشاره می کنم:
1- وجوب مهریه در همان گامهای نخستین تشکیل خانواده.
2- تهیۀ مسکن با مرد است.
3- تهیۀ پوشاک وظیفۀ مرد است.
4- فراهم کردن خوراک بر گردن مرد است.
5- هزینه های گوناگون زندگی را مرد عهده دار است.
6- مردان از صبح تا شب همانند الاغ باید حمالی کنند و آخ نگویند.
7- در جای جای عبارات شرعی لازم است خریدار ناز همسران باشند.
8- مردها نباید بگذارند آب در دل خانمهایشان تکان بخورد.
9- مردان باید پاسخگوی رفتار کودکان در جامعه باشند.
10- هزینۀ شیر دهی به کودک با مرد است.
11- نفقۀ در عدۀ طلاق بر گردن مرد است.

خلاصه در اسلام برای مردها وظیفه های مختلفی بیان شده است، حال آنکه خانمهای محترم تنها چیزی که بر ایشان  در زندگی مشترک واجب شده است؛ عمل ویژه ای است که همگان می دانند.
آدم خوش انصاف راستش را بگو؛ این دین طرفدار مردهاست یا طرفدار زنها؟
هر جای دین را که می بینم، تکلیفی بر مردان بار کرده است، در حالی که زنها چنین نیست، حتی کارهای خانه، شیردهی به کودک، و ... در شریعت اسلام بر عهدۀ زن نیست.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 16:52  توسط سید مهدی نریمانی  |